چرا ازدواج؟؟؟
💢 به چه علتی برخی از مردم نمی خوان ازدواج کنن؟
🔰 در کودکی شاهدِ جنایت ، قربانی جنایتِ است !
💢 1 ) دلیل شماره یکی که مردم نمی خوان ازدواج کن اینه که افراد خود در خانواده ای بزرگ شدن که رابطه میان پدر و مادر یا اعضای خانواده خیلی بد بوده ، یعنی اون چیزی رو که به عنوان نمونه و به برخی از اوقات حتی به عنوان « مدل و الگو » قرار بوده براشون باشه نوع بد بوده
💢 فرضاً من توی خانواده ای بودم که پدر و مادرم یا بقیه فامیل و یا خواهر و برادرا به گونه ای زندگی کردیم که من از اونجا ناراحتم ، ناراضی ام ، رنج کشیدم ، درد کشیدم ، .... آرزوم این بوده که از اونجا بیام بیرون ، دلم میخواسته از این صداها رو نشنونم ، شب که این ها می آمدن اونجا برای من می شده یه محیط ناسالم و ای بسا برای من جهنم بوده
💢 و به همین جهت است که برخی از ما مثلاً فرض کنید شب رو دوست نداریم چون اعضای خانواده دور هم جمع میشدن و اونجا بوده که جنگ ها و اختلاف ها شروع میشده و یا ما حتی سفر رو یا حتی مهمونی رفتن رو دوست نداریم برای اینکه همیشه قبل از مهمونی ، بعد از مهمونی یا توی سفر دعوا بیشتر بوده
🔰 در نتیجه من به این دلیل اهل ازدواج و تشکیل خانواده و داشتن فرزند نیستم که خانواده بدی داشتم ، تجربه بدی داشتم
🔰 متاسفانه از نظر علمی گفته میشه که اکثر افراد چنین تجربه هایی رو داشتند ولی با وجود همه اینها اولاً اینها فقط تجربیات بد نبودند و تجربیاتِ خوبی هم داشتیم و ثانیاً ما یه کوششی کردیم که اون جنبه های بد و منفی رو کنار بزاریم و در نتیجه به جنبه های مثبتش نگاه کنیم
💢 یعنی درست مثل همون کاری که با آلبوم عکس می کنیم ، همه چیزهای خوب رو آوردیم ، خب معلومه اگر بریم سراغ آلبوم عکسامون معمولاً تمام حوادث خوب بوده در حالی که واقعیت زندگی یه فیلم کامله
💢 نتیجتاً دلیل اولی که بسیاری از ما نمی خوایم ازدواج کنیم یا دنبال بهانه میگردیم که ازدواج نکنیم اینه که ما خانواده خوبی نداشتیم
🔰 و چون خانواده خوبی نداشتیم دلیلی نداره که همچین خانواده ای رو بخوایم تشکیل بدیم . در حقیقت آگاه و ناآگاه ، مستقیم و غیرمستقیم میدونیم که با یه همچین انتخابی ما همون انگاره ای رو تکرار می کنیم ، همون راهی رو میریم که پدر و مادرمون رفتن یا ما هم در اون مسیر قرار داشتیم
💢 2) دلیل دومش این هست که ما کودکی بدی داشتیم . برخی از اوقات محیط خانواده خوب بوده ، اما من کودکی بدی داشتم ، این کودکی بد هم برخی از اوقات به هیچ کس ممکنه که ارتباطی نداشته ، من مثلاً مریض می شدم ، من دائماً مشکلات مختلفی داشتم و بنابراین کودکی برای من با مفهوم درد و رنج و عدم توانایی برای حل مسائل و مشکلات همراه بوده . من کودکی سختی داشتم ، این کودکی سخت فقط می تونست به خاطر بیماری ها باشه ، این کودکی سخت رو برخی از اوقات برای من خواهر برادرام بوجود آوردن نه پدر و مادر . این کودکی سخت می تونست بخاطر محیط آمورشی باشه یا من خب پدر و مادری داشتم که بدلیل نگرانی که داشتند بیش از حد مرا کنترل میکردند و باید و نباید داشتند یا پدر و مادری داشتم خشمگین و عصبانی ، پدر و مادری داشتم افسرده و گرفتار و بیمار، پدر و مادری داشتم معتاد و ...
نتیجتاً من کودکی بدی داشتم
💢 بنابراین موضوعی که در خصوص کودکی من مطرح است این است که این کودکی چقدر برای من دردآور بوده ، رنج آور بوده . خیلی از اوقات این درد و رنج هم میتونسته واقعی نباشه و تخیلی باشه . یعنی من مثلاً می شنیدم که پدرا میتونن خیلی بچه هاشون رو بد تنبیه کنن ، سخت بزنن و من همیشه وحشتی داشتم که بابام ممکنه یه روز منو بزنه و هرگز هم اون نزده ، حتی اون بیچاره منو تهدید به زدن نکرده ولی چه فرقی میکنه ، من اگر هزار بار از اون ترسیدم در مغز من ای بسا برخی از اوقات بیش از اون اثر بدی گذاشته که اگر کتک میخوردم اثر میگذاشت
💢 یا برخی از اوقات من در کودکی ممکنه خودم تنبیه نشده باشم اما شاهد تنبیه دیگری بودم ، برای اینکه می دونید " در کودکی شاهدِ جنایت ، قربانی جنایته "
+ نوشته شده در ساعت توسط مسعود اسماعیلی
|